ساحل عشق


 میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد

سلام به همه دوست های خوبم که همیشه به اینجا میومدن.

دیگه تو این وبم آپ نمیکنم!ولی به همتون سرمیزنم.

لطفا به این آدرس بیاید: http://rangarang03.persianblog.ir/

دوسسسسسسسسستوووووووووووووووون دارمقلبقلبقلبقلبقلب

بووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

بای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بای

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٤| ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟

اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین...

وقتی یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه … بدون که کار از کار گذشته و تو عاشق شدی

طوری میشه که قلبت فقط و فقط واسه عشق می تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چی با یک نگاه شروع میشه

این نگاه مثل نگاهای دیگه نیست ، یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن ...

محو زیبایی نگاهش میشی ، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس می کنی ، نه اصلا می زاریش توی یه صندوق ، درش رو هم قفل می کنی تا کسی بهش دست نزنه.

حتی وقتی با عشقت روی یه سکو می شینی و واسه ساعتهای متمادی باهاش حرفی نمی زنی ، وقتی ازش دور میشی احساس می کنی قشنگترین گفتگوی عمرت رو با کسی داری از دست میدی.

می بینی کار دل رو؟

شب می آی که بخوابی مگه فکرش می زاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و

جدال طولانی با خودت چشات رو رو هم می زاری ولی همش از خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح که از خواب بیدار میشی نه می تونی چیزی بخوری نه می تونی کاری انجام بدی ، فقط و فقط اونه که توی فکر و ذهنت قدم می زنه

به خودت می گی ای بابا از درس و زندگی افتادم ! آخه من چمه ؟

راه می افتی تو کوچه و خیابون هر جا که میری هرچی که می بینی فقط اونه ، گویا که همه چی از بین رفته و فقط اون مونده

طوری بهش عادت می کنی که اگه فقط یه روز نبینیش دنیا به آخر میرسه

وقتی با اونی مثل اینکه تو آسمونا سیر می کنی وقتی بهت نگاه می کنه گویا همه دنیا رو بهت میدن

گرچه عشق نه حرفی می زنه و نه نگاهی می کنه !

آخه خاصیت عشق همینه آدم رو عاشق می کنه و بعد ولش می کنه به امون خدا

وقتی باهاته همش سرش پائینه

تو دلت می گی تورو خدا فقط یه بار نگام کن آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده

دیگه از آن خودت نیستی

بدجوری بهش عادت کردی ! مگه نه ؟ یه روزی بهت میگه که می خواد ببینتت

سراز پا نمی شناسی حتی نمیدونی چی کار کنی ...

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...

وقتی اون رو می بینی با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

ولی اون ...

سرش رو بلند می کنه و تو چشات زل میزنه و بهت میگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم کنی !

دنیا رو سرت خراب میشه

همه چی رو ازت می گیرن همه خوشبختیهای دنیا رو

بهش می گی من … من … من

از جاش بلند میشه و خیلی آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه ترکت می کنه

دیگه قلبت نمی تپه دیگه خون تو رگات جاری نمیشه

یه هویی صدای شکستن چیزی می آد

دلت می شکنه و تکه های شکستش روی زمین میریزه

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمی کنی

آخه اگه بازشون کنی باید دنیای بدون اون رو ببینی

تو دنیای بدون اون رو می خوای چی کار ؟

و برای همیشه یه دل شکسته باقی می مونیدل شکسته

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦| ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

نایت اسکین

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) 

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

نایت اسکین

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٢| ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

نایت اسکین

ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌
عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌
عشق یعنی مهر بی‌چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی‌ادعا
عشق یعنی عاشق بی‌زحمتی
عشق یعنی بوسه بی‌شهوتی
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه‌ای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان با یک گل بهار
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی این که انگوری کنی
عشق یعنی این که زنبوری کنی
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن  افتادگان  زیر  پا
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ، ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغ‌های خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
عشق یعنی جنگل دور از تبر
دوری سرسبزی از خوف و خطر
عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش
پهلوانا ، پهلوان عشق باش
عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر
واگذاری آب را بر تشنه تر
عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پر و بی پیکر و بی سر شدن
نیمه شب سرمست از جام سروش
در به در انبان خرما روی دوش
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده‌ای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس      
در مقام بخشش از آیین مپرس
هرکسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد
عشق یعنی عارف بی خرقه ای
عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای
عشق یعنی آنچنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده
عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی کردن روی زمین
هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد
هرکجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود ممکن شود
درجهان هر کارخوب و ماندنی است
رد پای عشق در او دیدنی است
سالک آری عشق رمزی در دل است
شرح و وصف عشق کاری مشکل است
عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر، مستی؛ والسلام

"زنده یاد مجتبی کاشانی"

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٠| ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

اگه کسی رو دوست داشته باشی نمیتونی تو چشای اون زل بزنی...

نمیتونی دوریشو تحمل کنی ...

نمیتونی بهش بگی که چقد دوسش داری ...

نمیتونی بهش بگی که چقد بهش نیاز داری ...

واسه همینه که عاشقا دیونه میشن ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٥/٧| ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

 

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٤| ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی ....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٤| ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 
 
 
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم ....

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به درون چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که دارم این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳| ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

 

چشم چشم دو ابرو

نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم

نگاه خیس تو کو؟ 

گوش گوش دوتا گوش

دو دست باز یه آغوش

بیا بگیر قلبمو

یادم تورا فراموش 

چوب چوب یه گردن

جایی نری تو بی من

دق میکنم میمیرم

اگر تو دور شی از من

دست دست دوتا پا

یاد تو مونده اینجا

یادت میاد میگفتی

بی تو نمیرم هیچ جا! 

من؟ من؟ یه عاشق!

همون مجنون سابق...!

تو؟ تو؟ یه دل سنگ!

گذاشتی منو دل تنگ....! 

چشم چشم دو ابرو

 دو ابروی کمونی

چشم چشم دو ابرو

دو چشم آسمونی

چشم چشم دو ابرو

چشمای خیس هر شب

من. تو. یه فریاد

اسم تو عمری بر لب 

دست دست دوتا دست

دودست عاشقونه

دو دست پاک و پر مهر

دو حس صادقاته 

پا پا دوتا پا

دو پای سخت همراه

همراهی قرص و محکم

حتی تا خونه ی ما 

قلب قلب دوتا قلب

دوقلب قفل درهم

دو قلب مست و عاشق

عشقی فرا از عالم 

جسم جسم دو تا جسم

دو جسم اما با یک روح

 یه روح آسمونی

بلند چو قله ی کوه 

عشق عشق چه زیباست

الهی جون بگیره

هر کسی سد عشق شد

دعا کنیم بمیره

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢| ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

وسعت ویرانیم را حس نکرد

از میان خنده های تلخ من

گریه طوفانی ام را حس نکرد

از میان آشنایان هیچ کس

لحظه پایانی ام را حس نکرد

آنکه سامان غزل هایم از اوست

بی سر و سامانیم را حس نکرد

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۳۱| ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

زندگی یک بازی دردآور است

زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غم ها خوش است

با همین بیش و همین کم ها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۳۱| ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

عصر یک روز بهاری بین گل ها دیدمت

شب که شد،در خواب دیدم دست بردم چیدمت

تو به سرمستی سوار اسب آبی بهار

من به تردستی باد از پشت زین دزدیدمت

خواب دیدم منتهای آرزوهای منی

سوزشی در سینه ام افتاد تا بوییدمت

خواب دیدم آخر هر چه نمیدانم تویی

پاسخم گفتی به خوبی،هر چه که پرسیدمت

تو چنان خورشید شوخ صبحدم خندیدی ام

من چنان ابر غریب نیمه شب گرییدمت

خواب دیدم قبله ی گل،کعبه ی باران تویی

من زمین تشنه ای بودم که می چرخیدمت

تا که ناز قامت تو،یک کمر،باریک شد

با سرا پای نیازم هفت دل رقصیدمت

نامه ای بودی که از دریا برایم آمدی

من چنان رود عطش با شوق می بوسیدمت

خواب دیدم تو همانی که دلم را برده ای

بعد عمری،دلبر من،دیدی آخر دیدمت؟!

آه از این شب،این شب رویایی دنباله دار

کاش صبحی می شد ای گل،واقعا می چیدمت

شاعر:خلیل ذکاوت

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۳٠| ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

گفتمش دل میخری؟پرسید:چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۳٠| ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٩| ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

دو سالی میگذشت که عاشقش شده بود.تمام دیوار اتاقش را عکس های او پرکرده بود.به اندازه ای دوستش داشت که  برایش خودکشی هم کرده بود.

ولی برعکس پسر، اگرچه از احساس دختر نسبت به خودش باخبر بود ولی هیچ احساسی نسبت به دختر نداشت.

بالاخره دختر موفق شد که با پسر ازدواج کند.بعد از مدتی زندگی مشترک پسر به دختر گفت که قصد ازدواج دوم دارد و دختر که هنوز هم پسر را دوست داشت با ازدواج مجدد پسر موافقت کرد.

 بدبختی های دختر پایانی نداشت ولی هنوز هم حاضر نبود پسر را رها کند.پدر دختر که تازه ماجرا  را فهمیده بود به اجبار دختر را به خانه خود بازگرداند.

تنها امیدش این بود که فقط چند لحظه پسر را ببیند اما پسر زندگی خوبی داشت و دختر را فراموش کرده بود.

پس از سال ها انتظار و غصه خوردن بدبختی هایش پایان گرفت و به سوی دنیای باقی رفت تا زندگی تازه ای را شروع کند...

این هم سرانجام عشق و ازدواج اجباری و در این بین ضرر کرده دختر بود که پسر را مجبور به عاشق شدن کرد.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸| ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج دراین خاطره هاخواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧| ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

چه زود گذشت برای هم بودن و برای هم سوختن.

چه زود گذشت بی قراری دیدارمان.

چه زود دستانت از درخشش نوازش به تاریکی بی مهری عادت کرد

       و

لبخند غبار لایه ی سردی از جلوه بودنت را نشانم داد.

چه زود نشانه کوچه باغ های خاطره را فراموش کردی.

چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد.

چه زود بیقرار تنهایی شدیم

       و

چه زود همراهیمان گذشت.

چه زود گذشت بیقراری دیدارمان...

چه زود...

چه زود...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦| ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

میلاد حجت خدا، دوازدهمین ساغر الهی بر منتظران جمالش مبارک باد!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/٢٥| ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

وقتی بارون نگاهت رو به نگاهم ریختی دلم زنده شد

وقتی با دلت قدم به دلم گذاشتی زلزله ی شدیدی رو توی قلبم حس کردم

وقتی اومدی تموم تنهاییهام رو با خودت بردی

از همون اول میدونستم اومدی که توی قلبم بمونی برای همیشه

پس ای نازنین!

ای تنها مونس!

ای عشق:

بمون تا بمونم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/٢٥| ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق میکند

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را میطلبد

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر میکند

دلم برای کسی تنگ است که...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳| ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی سی دی فروشی کار میکرد اما به دختر در مورد عشقش هیچی نگفت.هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی میخرید فقط به خاطر صحبت کردن با اون...

بعد از یک ماه پسر مرد...

وقتی دختر به خونه ی پسر رفت و ازش خبر گرفت مادر پسر گفت که او مرده و دختر رو به  اتاق پسر برد...

دختر دید که تمامی سی دی ها باز نشده...

دختر گریه کرد و گریه کرد تا مرد...

میدونی چرا گریه میکرد؟چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسر می داد...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳| ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

آسمون به ماه گفت:

عشق یعنی چه؟

ماه گفت:یعنی آمدن دوباره تو

ماه :میگه تو بگو عشق یعنی چه؟

آسمون میگه: یعنی انتظار دیدن تو...

به نظر شما عشق یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٢| ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

وصیت میکنم وقتی که مردم به شهر عاشقان خاکم سپارید و بر سر قبرم بید مجنون بکارید...

وصیت میکنم وقتی که مردم پاهایم را از تابوت بیرون آورید تا همه مردم شکاف های کف پاهایم را ببینند که چقدر در انتظار بودم که ...

موهایم را پریشان کنید تا همه بدانند که چقدر در انتظار نشستم که امیدی به شانه کردن موهایم نداشتم

یک شمعی بر سر قبرم بگذارید تا به جای یارم برای من گریه کند و هنگام وداع با من هرگز خداحافظی نکنید که امیدی به برگشتن در این شهر پر عشق و عاطفه دارم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٢| ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

عاشقی چیزی برای هدیه نیست

طرح دریا و غروب و گریه نیست

عاشقی یک کلبه ویرانه نیست

صحبت از شمع و گل و پروانه نیست

عاشقی تنهای تنها یک تب است

بی تو مردن در سکوت یک شب است

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٢| ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

چرا غمگینی؟...عاشق شدم

آیا عشق شیرین است؟بله شیرین تر از زندگی...

چرا شادی؟ویژگی های عاشق هاست...

لذت شادی چیست؟فکر او و خاطراتش...

چرا میروی؟برای اینکه او رفت

دلت کجاست؟پیش او

قلبت کجاست؟او برد

پس حتما بیرحم بوده؟نه اصلا

چرا؟چون هنوز او را میپرستم...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٢| ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

میلاد حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان مبارک!

. خواهی که ببینی رخ پیغمبر را
بنگر رخ زیبای علی اکبر را
در منطق و خلق و خوی او می بینی
با دیده ی جان محمدی دیگر را
*میلاد شبیه ترین آینه ی پیغمبری مبارک*

 

2. پیامبر اکرم-ص:
خداوند جوانی را که جوانی خویش را در راه اطاعت خدای تعالی بگذراند، دوست دارد.
.
.
*میلاد سرور جوانان عالم، حضرت علی اکبر و روز جوان مبارک باد*

 

3. نسل جوان را به جهان رهبری
جلوه ی توحید، علی اکبری
هر که هوای رخ احمد کند
در تو تماشای پیمبر کند
//ولادت باسعادت سرو باغ احمدی، آینه ی محمدی و روز جوان مبارک//

 

4. امام خمینی(ره):
روح جوانان لطیف است و انعطاف پذیر و آن قدر که در پیران حب نفس و حب دنیا است در جوانان نیست.
.
.
میلاد بهترین الگوی جوانان "حضرت علی اکبر(ع)" و روز جوان، مبارک.

 

 

 

5. جوان زنده و با نشاط و پرامید و پاکدامن، می‌تواند یک تاریخ را بیمه کند.    (مقام معظم رهبری)
/*ولادت جوانه ی خورشید کربلا، حضرت علی اکبر و روز جوان، تبریک و تهنیت*/

 

6. کونان دوویل: جوانی پلی میان کودکی و پیری است. خوشبخت آن کسی است که این پل را به سلامت بگذراند.
//* روز جوان مبارک *\\

 

7. وقتی با جوانان هستم و در محیط جوان قرار دارم، احساس من
مثل احساس کسی است که در هوای صبحگاه تنفس می‌کند؛ احساس تازگی و طراوت می‌کنم.    (مقام معظم رهبری)
...
روز جوان مبارک

 

8. از دامان لیلا گلى بر آمد
شبیه حضرت پیغمبر آمد
نور دل زینب اطهرآمد
لشکر کربلا را افسر آمد
.
.
ولادت زیباترین، بااخلاق ترین، داناترین و رشیدترین جوان تاریخ مبارک

 

9. عزیزم! از جوانی به اندازه ‏ای که باقی است، استفاده کن؛
که در پیری همه چیز از دست می‏رود، حتی توجه به آخرت و خدای تعالی!
*امام خمینی(ره)
.......................... روز جوان مبارک

 

10. چهارچیز را پیش از چهار چیز غنیمت شمار:
جوانی پیش از پیری
صحت پیش ازبیماری
توانگری پیش از فقر
و زندگی پیش ازمرگ (حضرت رسول-ص)
*روز جوان مبارک*

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱| ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

اگر بتوانم  مانع شکستن دل کسی شوم

بیهوده نزیسته ام

اگر بتوانم درد زندگی کسی را تسکین بخشم

یا درد کسی را آرام کنم

یا سینه سرخ از حال رفته ای را یاری رسانم

تا دگر بار به آشیانه اش بازگردد

بیهوده نزیسته ام 

  

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱| ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولد مبارک

 

******************************

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست

و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.

تولدت مبارک

******************************

 هرسال وقتی.....(تاریخ تولد)......هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن
از خودم می پرسیدم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟....
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که  زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

تولدت مبارک

******************************

زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالی قلبم جایگاه یک گل باشد گل یاسمنم تولدت مبارک.

******************************

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم

.

.

.

. تولدت مبارک.

******************************

داره بارون میاد  خوب که نگاه کردم.

.

.

.

 هوا که ابری نبود...

.اون فرشته ها هستن که دارن گریه میکنن......

آخه یکی ازشون کم شده

مهربون ترین تولدت مبارک

 

******************************

برای روز تولد تو ۱۰ شاخه گل میخرم۹ شاخه گل طبیعی یک شاخه گل مصنوعی

و روی شاخه گل مصنوعی مینویسم تا پر پر شدن این گل دوستت دارم

تولدت مبارک

 ******************************

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر...

تولدت مبارک...

******************************

قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست
با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس برای
من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم

******************************
نگاهت را قاب می گیرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگی می بخشد.

امروز روز توست... تولدت مبارک.

******************************

جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند !

   مهربانم :


  تولدت مبارک

 ******************************

عزیزم به اندازه تمام کسانی که نمیشناسم دوستت دارم و سبدی از گلهای یاس و پونه با یه

آسمون ستاره تقدیم تو به خاطر تولد زیبایت.

Happy Birthdey

******************************

خواستم برایت هدیه بگیرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام

بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم

که بهترین چیز در زندگیم هست

به ناگه فریاد زدم

که قلبم را می فرستم چون

او

خود زیباست، مظهرایستادگیست

 سربه زیرو با نجابتست

تولدت مبارک

******************************

شعر برای تولد

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو         

         کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو         

         درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم         

         بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم         

          میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم        

         از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم        

          من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون        

         چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون        

          به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم        

         هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم        

          تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم        

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم        

          کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش         

         بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک         

         عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک        

         فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک

 

***********************************

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٩| ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

سلام دوستان!

یه خبر بد!

دختر عموم براثر سوختگی دیشب در یکی از بیمارستانهای شیراز جان باخت!

چند روز نمیتونم بیام!

براش دعا کنید خدا از سر تقصیراش بگذره و تو اون دنیا روحش شاد باشه!

برای شادی روحش ذکر فاتحه و صلوات!

 

ناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحت

گریهگریهگریه

گریه

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٦| ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

از کوچه‌ی خاطره گذر کردم باز
 
                   از غربت خود تا تو سفر کردم باز
 
                                           با دلــی پــر امیــد و انتظار
 
                                                              شاید از دور آید بوی تو یار


دو چشم منتظر خیره به راه

                    می‌بارنــد از شــوق تـو مــاه

                                    زمزمه بر لب می‌کنم این جمله را

                                                      عاشقت هستــم بــی چــون و چـرا


همچنان با یـاد تو سر می‌کنم
 
                      بــی تـو پوچــی از بر می‌کنم

                                     در دل از خدا آرزویــی می‌کنم

                                                      برای دیدنت رو به سویی می‌کنم


تا نوری آیــد بر زمیــن از آسمــان

                     نوری که دارد از تو تنها یک نشان

                                      آن نور، راه عـبــور من و توست

                                                        آن نشان، عشــق میان من و توست

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥| ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

دستمال کاغذی به اشک گفت : قطره قطره ات طلاست...

یک کم از طلای خود را حراج میکنی؟عاشقم...با من ازدواج میکنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمال کاغذی! توچقدر ساده ای...خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما...تو مچاله میشوی...

چرک میشوی...تکه ای زباله میشوی.

پس برو و بی خیال باش...عاشقی کجاست؟!تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی دلش شکست...گوشه ای کنار جعبه اش نشست...

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد...

در تن سفید نازکش دوید خون درد...

آخرش...

دستمال کاغذی مچاله شد...مثل تکه ای زباله شد...

او ولی مثل دیگران نشد...چرک و زشت مثل این و آن نشد...

رفت اگرچه توی سطل آشغال...

پاک بود و عاشق و زلال...

او...

با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت...

چون که در میان قلب خود دانه های اشک کاشت...

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥| ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

تقدیم به او که میداند حرف دلم را:
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن . باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی . ایمان من به تو ، ایمان من به خاک است . به شکوه آنچه بازیچه نیست ، بیندیش . من خوب آگاهم که زندگی، یکسر صحنه بــازی است . اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است . مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان . تو چون دستهای من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد
حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران سخن می گوید . من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه ای بیافرینم . باور کن . من می خواستم که با دوست داشتن، زندگی کنم . کودکانه و ساده و روستایی . من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم . آن لحظه ای که تو را به نــام می نامیدم . من هرگز نمی خواستم از عشق، برجی بیافرینم .
مـــرگ سخن ساده ای است . مگذار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق من، جایی از یاد نرفتنی باز کند . ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم .
بـــــــــــــــــــــــازگــــــــــــــــرد !
هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد، لحظه ای است که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد . زندگی طغیانی است بر تمام درهای بسته. زندگی تنهایی را نفی می کند و عشق، بارورترین تمام میوه های زندگی است. امروز برای من روز خوبی نیست اینجا را غباری گرفته است . یاد تو هر لحظه با من است . اما یـــاد انسان را بیمار می کند . به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو، نیاز من به تمامی ذرات زندگی است. دیگر چه می توانم گفت. من خسته هستم دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است.
ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویشتن کنیم.
اینک اما دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند. دستمال های مرطوب، تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند. التماس، شـــــکوه زندگی را فرو می ریزد.
تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه به جای می ماند ندامت است. اگر دیوار نباشد، پیچک به کجا خواهد پیچید. نه من ماندنی هستم، نه تو. آنچه ماندنی است ورای من و توست.
فرصتی برای فکر کردن است. من را تنها نگذار.
همین ...
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥| ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

همه می پرسند...
چیست در زمزمه مبهم آب؟!
چیست در همهمه دلکش برگ؟!
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند؟
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال!
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟!!
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می بینم
می شنوم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها
به تو می اندیشم
همه وقت
هم جا
من به هر حال که باشم
به تو می اندیشم
تو بدان
تنها این را تو بدان
تو بیا
تو بمان با من
تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها
تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها
تو بخند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را
تو بگو
قصه ابرو هوا را
تو بخوان
تو بمان با من
تنها تو بمان
در دل ساغر هستی
تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را
تو بنوش!
تو بمان با من
تنها تو بمان
تو بخوان با من
تنها تو بخوان

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤| ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

سوم چهارم پنجم شعبان

میلاد باسعادت

امام حسین (ع)،

ابوالفضل عباس (ع)

و امام سجاد (ع)

مبارک باد!!!!!!!!!!!!

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

 

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤| ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

نگو هرگز خداحافظ

                       که ازتنهایی بیزارم

ز پیش من نرو هرگز

                       که من تنها تو را دارم...

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٤/۱۳| ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

آنجا که تویی رهگذری نیست مراناراحت

جز دوری تو غم دیگری نیست مراناراحت

خواهم که به جانبت پرواز کنمفرشته

حیف که هیچ بال و پری نیست مرا...گریه

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٤/۱۳| ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

تصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.comمیان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

نمیشه که تو باشی من و من عاشقت نباشیم
فاصله را معنا کن با کتابی که زبانش آمدن است …
دست بر دیوار سیمانی بکش لمس قلب من به همین آسانی است …
بیراهه ای که به کوچه ی عشق می رسید اشتباه نبود راه را اشتباه آمده بودم پشیمان نیستم!
راهنما شده ام …. ‌

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد زا این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او راکه خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کند برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی ، بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه…!!نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زمان آن برسد

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم ؟

این واژه ها صراحت ِ تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

از : محمد علی بهمنی

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

از : کاظم بهمنی

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

خواب و خیالنازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬

دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است…

و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم !

شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛

میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود

فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم

احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم

چیزهایی مثل ِِ

آینده

رفتن

ماندن

حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن..

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

کسی را می‌خواهم، نمی‌یابمش

می‌سازمش روی تصویر تو

و تو با یک کلمه فرو می‌ریزی‌اش

تو هم کسی می‌خواهی، نمی‌یابیش

می‌سازی‌اش روی تصویر من

و من نیز با یک کلمه …

اصلا بیا چیز دیگری نسازیم

و تن به زیبایی ابهام بسپاریم

فراموش شویم در آن‌چه هست

روی چمن‌های هم دراز بکشیم

به نیلوفرهامان فرصت پیچش بدهیم

بگذار دست‌هایم در آغوش راز شناور شوند

رویای عشق در همین حوالی مبهم درد است شاید!

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم

و در اضطراب گلبوته های جدایی ,

چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق , آذین می بندم .

به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی

و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودی .

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت
هنوز در من شمعی روشن است .

و من…

در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان

تو تجلی کند ….!!!

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سن… که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.

چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.

چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

نکاتی که اگر بدانید حتما عاشق می شوید !
 
● عشق رگ ها را باز می‌کند.
تحقیقات نشان داده‌اند که عشق و دوست داشتن تشکیل پلاک‌ها را در رگ‌ها کاهش می‌دهند. در تحقیقی به تعدادی خرگوش کلسترول خوراندند و تعدادی از آنها محبت را تجربه کردند، محققان دریافتند که در این دسته خطر حمله قلبی و تصلب شرایین کاهش داشته است.

● با عشق ایمن شوید.
محبت پر قدرت ترین تجربه احساسی است، و مطالعات نشان می‌دهد که وقتی محبت را احساس می‌کنید، تعداد زیادی سلولهای ایمنی و اندورفین تولید می‌شود. حتی تماشای یک فیلم رومانتیک و عاشقانه، سبب افزایش ایموگلوبین می‌شود.

● با افرادی که دوست دارید در تماس باشید.
تماس با انسان‌ها، به عنوان یک تکنیک قوی، تولید اندورفین، هورمون رشد و DHEA را افزایش می‌دهد و از طرف دیگر استرس را کاهش می‌دهد. در حقیقت بیمارانی که با افراد دیگر در تماس می‌باشند، نسبت به بیمارانی که تنها می‌باشند زودتر بهبودی می‌یابند. بنابراین برای یکدیگر پیام عاشقانه بفرستید، یکدیگر را در آغوش بگیرید و سبب بهبودی سلامت همدیگر بشوید.

● افزایش عمر با محبت به خانواده
افراد پیر یا صد ساله توسط خانواده هایشان دوست داشته و گرامی ‌داشته می‌شوند. طبق مطالعات، افرادی که زندگی شادی دارند، کمتر دچار بیماری می‌شوند و عمرشان هم افزایش پیدا می‌کند. یک رابطه معنادار با خانواده به طور خودکار به وجود نمی‌آید، بلکه باید برای آن تلاش کرد و سپس آن را نگه داشت.
 
اگر برای روابط خود در خانواده اهمیت قائل شوید، احساس عشق، محبت و تعلق خاطر در خانواده به وجود می‌آید. در خانواده خود، اعتماد، کمک به یکدیگر، عشق، صلح و صفا، گوش دادن به حرفهای طرف مقابل، انسانیت، صداقت و عدا لت را حکمفرما سازید.

● افزایش عشق در زندگی
اگر عشق با سلامتی برابر است، چگونه آن را آشکار سازیم؟ باید برای آن وقت و انرژی به کار ببرید. راه‌های عشق ورزیدن به معشوق خود را بیاموزید. برای نمونه یک غذا بپزید یا ظروف را بشویید. یا یک کارت پستال برای وی بفرستید تا به این طریق او را خوشحال کنید. نیازی نیست که پول زیادی صرف کنید، بلکه باید نشان دهید که مواظب وی هستید و او را تحسین می‌کنید. باید محبت خود را ابراز کنید. امیدوارم به نتایج مثبتی در زمینه عشق ورزیدن به طرف مقابل خود، برسید.
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

تصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.com

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم...

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم.»

کرم گفت: «من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی...»

بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت: «تو زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت: «من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمی کنی.»
بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.»

ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد: «این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت: «و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را… این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت: «ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

- «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی. خداحافظ.»

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد...

آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود…

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت: «بخشید شما مرواریدٍ…»

ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است…

…با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند…

نمی داند که کجا رفته...

 

 ناراحتناراحتناراحت

 شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

                               

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |


از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست... 

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ی آنها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق!


نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می آمد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با آن عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود ... درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. آخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . یک دوش گرفت. کت شلواری را که می دانست خیلی دوست دارد پوشید. حسابی خوش تیپ کرد. جعبه را گذاشت تو جیبش. اما طاقت نیاورد باز کرد و بار دیگر نگاهش کرد. چه قدر زیبا بود اما میدانست این زیبایی در برار آن عزیز که دلش را سال ها بود دزدیده بود هیچ است.


سر ساعت رسید. از تاخیر داشتن متنفر بود.چند دقیقه بعد او آمد. کمی آشفته بود. با خودش گفت حتما برای رسیدن به من عجله کرده است. سر میز همیشگی شان نشستند. کمی صحبت کردند. کم حرف بود. بیشتر دوست داشت که بشنود. از همه چیز برایش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور می کرد. از اضطراب تو جیبش با جعبه بازی می کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پرید گفت.. .... یک چیزی را می خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا آخر هفته ی دیگه... دیگه هیچی نشنید .. انگار که مرد.. قلبش دیگه نمی زد.. صداش در نمی آمد.گلوش خشک شده بود....تا اینکه به سختی گفت؟ چی ؟؟؟ یک بار دیگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بیلیت گرفته. خودم هم نمی دونستم.. اصلا باورم نمیشه.فقط یک خواهش دارم این یک هفته ی آخر را باهم خوش باشیم و بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان تموم شه...نمی خواست هیچی بشنوه. حاضر بود بقیه عمرش را بده و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بمونه. اما حیف نمی شد.. از سر میز بلند شد. نای راه رفتن نداشت. انگار همه ی دنیا روی دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ میزنم. صدایی راشنید که میگفت: تو را خدا آروم باش.. مواظب خودت باش... نفهمید چه طوری خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت تنهاییش را می شکاند. نفهمید چند ساعت گذشته بود. برایش مهم نبود. موبایلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا میسکال! می دانست که از نگرانی دارد می میرد. بهش زنگ زد. سعی کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدایش را شنید که گفت بله بفرمایید بغضش ترکید....گوشی را قطع کرد . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که آخرین خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و این یک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهایی سر میزدند که با هم رفته بودند. جاهایی که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپیده با تلفن حرف می زدند. به یاد تمام شب هایی که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.


ثانیه برایشان عزیز بود. قیمتش قدر تمام عشقی بود که بهم تقدیم کرده بودند. اما این ثانیه ی عزیز خیلی بی رحم و بی تفاوت به زمین و زمان در گذر بود و یک هفته به سرعت یک نیم نگاه عاشقانه گذشت.. روز آخر شد ... لحظه ی آخر فرا رسید ... وقت گفتن خداحافظی ... نمی خواست از دستش بدهد . نمی خواست بذارد برود... نمی خواست.......... اما...............


نگاهش کرد. آخرین نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همین طور. سخت نگیر این نیز بگذرد.


گفت: بی تو نمی گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمی خواست اشکهایش را ببیند!بوسیدش.. چقدر گرمایش را دوست داشت . اما حیف که آخرین بوسه بود... برای آخرین بار نگاهش کرد سرش را به زیر انداخت و رفت بی خداحافظی.. صدایی را می شنید که می گفت: خداحافظ...


نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اینکه همین چند ساعت پیش او را دیده بود اما دلش تنگ شده بود.. خیلی تنگ.


صدای موبایل او را از عالم رویا به واقعیت بازگرداند . گوشی را برداشت. صدای آشنایی بود..: من پروازم را از دست دادم. نمیرم.


می آی دنبالم؟


این بار هم چیزی نمی شنید . صدا گفت: صدام میاد؟ میگم نمی رم. پیشت می مونم . دوست دارم. می آی دنبالم؟


به خودش آمد: آره . همین الان اومدم.


گوشی را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگی با عشق و دیگر هیچ.چشمش به جعبه ی روی میز افتاد هنوز هم درخشش زیبا بود.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

تصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.com

در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.

دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت بود.. !

خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.

هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.

به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.

 



بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.

در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

میتپد قلبم برای تو که یادت همدم لحظه لحظه های من است.

و با هر تپش بی تاب تر برای دیدار تو میشوم.منتظر

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد . مادر ترزا

عشق نخستین سبب وجود انسانیست .  وونارگ

عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد .  ارد بزرگ

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد .  شکسپیر

 

 

عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی .  شانفور

عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست .  کوستین

عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .  جبران خلیل جبران

عشق برای مرد از احساسات عمیق و غیر ارادی نیست ، بلکه قصد و عقیده است  .  مادام دوژیرادرن

عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است .  زابوتن

عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بیوفائی است .  ژرژسان

عشق معجزه ایست . امیل زولا

عشق شیرینی زندگیست .  مارسل تینر

عشق مزیت دو فردیست که دائم سبب رنج و اندوه یکدیگر می شوند  .  سنت بوو

عشق یکنوع تب و حرارت شدید است . استاندال

عشق گل کمیابی است .  آندره توریه

عشق حادثه ایست .  کولارن

عشق چیزیست که به هیچ چیز دیگر شباهت ندارد . ریشله

عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد . بوبن

عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را میگشاید . ایوانز

عشق این توانائی را می دهد که بگوئید ، پوزش می خوا هم .  کن بلانچارد

عشق یعنی ترس از دست دادن تو  . مثل ایتالیائی

عشق تاریخچه زندگی است…. اما در زندگی مرد واقعه ای بیش نیست .  مادام دواستال

عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم ،عشق متعهد است مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند .  لئوبوسکالیا

عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد. عاملیست که دو تن را مبدل بفرشته ی واحدی می کند . ویکتور هوگو

عشق رمز بزرگیست . افلاطون

عشق تجارت خطرناکیست که همواره به ورشکستگی می انجامد .  شانفور

عشق نبوغ عقل است. توسنل

عشق دردیست که فقط سه دارو دارد: گرسنگی ، انتظار ، انتحار .  کراتس

عشق نمی دانم چیست و نمی دانم چگونه سپری می شود .  مادموازل دوسگوری

عشق دردیست شدیدتر از تمام دردهای دیگر ، زیرا در عین حال روح و قلب و کالبد را رنج می دهد . ولت

عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد و الا معشوق بهانه است . آلفونس کار

عشق ظالمی است که به احدی رحم نمی کند .  کرنی

عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است .  برنارد شاو

عشق چیزیست که بیعقلان را عاقل می کند و عاقلان را عاقلتر می نماید و آن ها را که بیش از اندازه عاقلند را کمی بی قید می سازد .؟.  د. اسمیت

عشق چیزیست که نخست به شما پرو بال می دهد تا بعد بهتر بتواند بدامتان بیندازد .  د. اسمیت

عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .  مارکوس بیکل

عشق خوشبختی است که دو طرف برای هم ایجاد می کنند . ژرژسان

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

کاش...

کاش یادت نرود روی این نقطه ی پررنگ بزرگ بین بی باوری آدمهایک نفر میخواهد که تو خندان باشی نکند کنج هیاهوی زمان بروم از یادت

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢| ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد

و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان

بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان

جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد،

و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :

هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند.

چشمانش پر از اشک شد

ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

مامان … دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :

 

جمع بدهی میشه ۱۱٫۰۰۰ تومان نه ۱۲٫۰۰۰ تومان !!!
 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

عشق یعنی یک سلام و یک درود

عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن بدست
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی با پرستو پرزدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی مستی و دیوانگى
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی سوز نی آه شبان
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحطه های ناب ناب
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی با جهان بیگانگى
عشق یعنی رازقی
عشق یعنی مست گشتن از شمیم
عشق یعنی آفتاب بی غروب
عشق یعنی آسمان ، یعنی فروغ
عشق یعنی آرزو ، یعنی امید
عشق یعنی روشنی ، یعنی سپید
عشق یعنی غوطه خوردن بین موج
عشق یعنی رد شدن از مرز اوج
عشق یعنی از سپیده تا سحر
عشق یعنی پا نهادن در خطر
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی دست در دست نگار
عشق یعنی نغمه های هایده
عشق یعنی رقص آب و آینه
عشق یعنی عقل شد مدهوش تو
عشق یعنی مست در آغوش تو
عشق یعنی لب به لب انداختن
عشق یعنی جامه را انداختن
عشق یعنی لحظه های بی قرار
عشق یعنی صبر ، یعنی انتظار
عشق یعنی اشتیاق و اضطراب
عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب
عشق یعنی اشک ، یعنی عاطفه
عشق یعنی یادگاری ، خاطره
عشق یعنی لایق مریم شدن
عشق یعنی با خدا همدم شدن
عشق یعنی جام لبریز از شراب
عشق یعنی تشنگی ، یعنی سراب
عشق یعنی خواستن ، له له زدن
عشق یعنی سوختن ، پر پر زدن
عشق یعنی سالهای عمر سخت
عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ
عشق یعنی با "خدایا" ساختن
عشق یعنی چون همیشه "باختن"

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

دل من می شکند

 

 



چه دل است این دل من؟
که زیک لرزش اشک
بر رخ رهگذری
یا ز نالیدن مادر به فراق پسری
دل من می شکند
چه کنم دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست

هر کجا اشک یتیمی رنجور
می چکد بر سر مژگان سیاه
هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه
در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش
یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش
جانم آید به خروش
ور ببینم پر خونین کبوتر را
یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش
دل من می شکند

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر
که به حسرت کند از شیشه اشک به عروسک نگه گاه به گاه
وز دل تنگ کند ناله و آه
ناله پیرزنی غمزده و دست تهی
که ندارد نفسی
ضجه مرغ اسیر
که کند ناله به کنج قفسی
هق هق مرد اسیری که بلا دیده بسی

حالت دختر زشتی که ز شرم
رو ندارد به کسی
دل من می شکند

هر کجا در نگه تازه نهالانی خرد
از ستیز پدر و مادر خشم آلوده
می وزد بوی طلاق
وز پراکندگی غافله ای برخیزد
در سرا بانگ فراق
آن زمانی که بدنبال شهید

مادر داغ به دل
سینه می کوبد و می نالد و می گرید زار
همچنان ابر بهار
یا زمانی که نشیند در اشک
بر سر سنگ مزار
و به فریاد کند نام پسر را تکرار
دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من
دلم از ناله مرغان چمن می شکند
ز خیال غم مردم دل من می شکند
دلم از داغ شهیدان وطن می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه کنم دل من می شکند
شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

شاعر: مهدی سهیلی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی!

حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش و عاشق که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را.

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی.

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن.

فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار
و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن
و هیچگاه به باورهایت شک نکن .

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

تصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.com



به قول یه دوست :

تعویض یا تبدیل نمی خواهم / دلم " تغـییر " می خواهد !

تغییری که درونم را دگرگون کند

روشن کند

امیدوار کند

چیزی که ابدی باشد و برای یک بار هم که شده

بیشتر از " یک لحظه " دوام داشته باشد !

با خودم می گویم شاید ....

شاید هنوز وقتش نرسیده

کسی چه میداند

شاید هنوز راه رسیدن را پیدا نکرده

اما حسی به من می گوید بالاخره پیدا می کند

و تا آن روز فقط از من یک چیز می خواهد ...

شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

ای مسافر !

ای جدا ناشدنی !

گامت را آرام تر بردار !

از برم آرام تر بگذر !

تا به کام دل ببینمت ....

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .

آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ...

و شگفتا! که زیستن با نیمی از روح، تن را می فرساید ...

بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .

مسافر من !

آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش .

با من سخنی بگو .

مگذار یکباره از پا در افتم ...

فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...

جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...

آرام تر بگذر ...

وداع طوفان می آفریند...

اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟!

باران هنگام طوفان را که می بینی !

آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...من چه کنم ؟

تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...

ای پرنده !

دست خدا به همراهت ...

اما نمی دانی ...

نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...

از خود تهی شده ام ...

نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید؟

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

تصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.com

• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)

• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، ۴ ساله)

• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، ۵ ساله)

• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)

• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)

• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، ٨ ساله)

• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ۶ ساله) (ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)

• عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، ۶ ساله)

• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)

• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

• شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، ٨ ساله)

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

تصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.com

 

من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

 

چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد

 

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

 

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

 

 

از دیده به جاش اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید

 

 

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفت دارد

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

 

 

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند

 

 

مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

آنگاه که با دستانت واژه عشقرا بر قلبم نوشتی

سواد نداشتم اما...

به دستانت اعتماد داشتم.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

تصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.com

اگر باران نمی بارید

       هیچگاه بغض آسمان شکسته نمیشد

اگر زیر باران قدم نمی زدم

       هیچگاه دلم از دردها خالی نمیشد

اگر گریه نمی کردم

       هیچگاه قلبم ازغم رها نمیشد

اگر باتو نبودم

       هیچگاه نفس کشیدن هایم تکرار نمیشد...

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

من از شهر تو خواهم رفتبای بای

من از یاد تو خواهم رفتبای بای

و می دانی تو از یادم نخواهی رفتچشمک

چه غمگین است بدرودمناراحت

چه غمگین است آهنگ خداحافظناراحت

برای تو سرودم شعر تلخم رادل شکسته

و می دانم که می دانیمتفکر

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱| ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 تصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.com

همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ، همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی کردن ، پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشدافسوس...آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می کشیم







گفت: می خوام برات یه یادگاری بنویسم گفتم: کجا؟ گفت : رو قلبت گفتم مگه میتونی ؟ گفت : اره سخت نیست ‌‌ آسونه گفتم باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه یه خنجر برداشت گفتم این چیه ؟ گفت : هیسس ساکت شدم گفتم : بنویس چرا معطلی خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت دوستت دارم دیوونه اون رفته ؟ خیلی وقته؟ کجا ؟ نمیدونم اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده





دل بیتاب من با دیدنت آرام می گیرد اگر دوری زآغوشم نگاهم کام می گیرد مرا گر مست می خواهی نگاهت را مگیر از من شب و شمع بود و من بودم و غم شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم





عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

 شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠| ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

به نام خدا

اول خودم میگم
سلام
تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن
واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره
بذار به حساب غربت نکنه دلت بگیره
عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت
خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
سر تو مهربونی بذاری به روی شونم
تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره
چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره
نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون
چه قدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون
بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی
تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی
می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته
رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه
اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقیش و بگم می بینی گریه هات کلی حروم شد
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تو تو چشام عشق رو ببینی
یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم
از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم
یه دفه یه مهمون اومد عقلم رو یه جوری دزدید
دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده
تو بازم طاقت آوردی مث پونه ها تو پاییز
سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیزه
بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه
همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
می دونم دوسم نداری مث روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی این رو نوشته
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه
تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره س
تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره س
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کنمنتظر

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠| ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…


با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…

ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .

روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسید.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت”

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!چشمک

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠| ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمی ده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :

اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود

بلند بلند گریه کرد وگفت:

خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه

 فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.

مگه ما باهم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:

آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند

 تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.افسوس

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠| ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

تو ناخدای عشقی، من ساحلی غریبم / لنگر بزن مسافر ، من خاک هر رفیقم


کس نمی داند در این بحر عمیق،سنگ ریزه قرب دارد یا عقیق

من همین دانم که در این کوی و بر، هیچ چیز ارزش ندارد جز رفیق
 

هرکه یادش یاد ماست ، سرور و سالارماست/ یاد او درمان ما وجای او در قلب ماست


ای کاش محبت اثری داشته باشد / معشوق ز عاشق خبری داشته باشد

کو خنجر تیزی که کنم پاره جگر / قربان رفیقی که وفا داشته باشد

روز به خورشید مینازد ، شب به ماه / ما به داشتن عزیزی مثل شما

 


مثل ایرانسل خرابتم
مثل ۹۱۹ همراهتم
مثل ۹۱۲ رفیق با کلاستم !


دستمال خیس آرزوهایم را فشردم همین ۴ قطره چکید
زنده
باد
رفیق
با معرفت !

 


باز دلم یا دشما میکند ، یادهمان لطف و صفا میکند
این دل بی کینه همیشه تورا ، برسر سجاده دعا میکند
گرچه درون دل ماجای توست ، بازدلم یادشما میکند





به کنج سینه منزل کردی ای دوست / دلم را رهن کامل کردی ای دوست
دلم مستغرق دریای غم بود / مرا مهمان ساحل کردی ای دوست

 


در رفاقت رسم ما جان دادن است / هر قدم را صد قدم پس دادن است
هرکه بر ما تب کند جان میدهیم / ناز او را هرچه باشد میخریم

بغل

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠| ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

وقتی کسی را دوست دارید حتی فکرکردن به او باعث شادی و آرامشتان میشود.

وقتی کسی را دوست دارید در کتار او که هستید احساس امنیت میکنید.

وقتی کسی را دوست دارید حتی با شنیدن صدایش ضربان قلب خود را در سینه احساس میکنید.

وقتی کسی را دوست دارید زمانی که در کنارش راه میروید احساس غرور میکنید.

وقتی کسی را دوست دارید تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

وقتی کسی را دوست دارید شادی اش برایتان زیباترین منظره و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم است.

وقتی کسی را دوست دارید حتی تصور دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

وقتی کسی را دوست دارید شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

وقتی کسی را دوست دارید حاضرید برای شادی اش دست به هرکاری بزنید.

وقتی کسی را دوست دارید هرچیزی را که متعلق به اوست دوست دارید.

وقتی کسی را دوست دارید در مواقعی که به بن بست میرسید با صحبت کردن با او به آرامش میرسید.

وقتی کسی را دوست دارید برای دیدن مجددش لحظه شماری میکنید.

وقتی کسی را دوست دارید  حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

وقتی کسی را دوست دارید به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت میدهید.

وقتی کسی را دوست دارید حاضرید به هر جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.

وقتی کسی را دوست دارید ناخودآگاه برایش احترام خاصی قائل هستید.

وقتی کسی را دوست دارید تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی هایتان فراوان میشوند.

وقتی کسی را دوست دارید او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگر در واقع چنین نباشد.

وقتی کسی را دوست دارید به همه چیز امیدوارانه مینگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان میشمارید.

وقتی کسی را دوست دارید با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی میکنید.

وقتی کسی را دوست دارید واژه تنهایی برایتان بی معناست.

وقتی کسی را دوست دارید آرزوهایتان آرزوهای اوست.

وقتی کسی را دوست دارید در دل زمستان هم احساس بهاری بودن میکنید.

وقتی کسی را دوست دارید این طور نیست؟سوالسوالسوالسوالسوال

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٩| ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

عید مبعث مبارک!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸| ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

 

 گفتی عاشقمی،گفتم دوستت دارم.

گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم،گفتم ناراحت میشم

گفتی تا ابد تو قلب منی،گفتم فعلا تو قلبم جا داری

گفتی...،گفتم...

حالا فکر کردی فرق ما اینهاست؟نه!تو دروغ گفتی من راستشو...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸| ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

تا کی میخوای ردم کنی؟پیش همه بدم کنی؟

میخوای که از عشق خودت،رسوایی عایدم کنی

حالم خراب و داغونه،بی مهریات فراوونه

اگه منو نخوای دیگه،نفس برام نمیمونه

گریه هامو نمیبینی،غصه هامو نمیدونی

فریاد قلب زخمیمو،از تو چشام نمیخونی

فرقی برات نمیکنه،که من بمونم یا برم

حتی دلت نمیسوزه،که پیشه چشات بمیرم

اینقده دلشکسته ام،از این زمونه خسته ام

تو از پیشم رفتی و من،هنوز به پات نشسته اممنتظر دل شکسته ناراحت نگران کلافه 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸| ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

میشود در آسمان زندگی یک سبد از غنچه های یاس داشت

یا که در سوز و گداز شمع عشق

مثل پروانه کمی احساس داشت...چشمک

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸| ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

پاییز بود وپایان شبی سرد،آخرین دیدارمادرکوچه های آرزومحال بود.

من این سوبیقرار و توآن سوایستاده ای برزمین لرزان،من درزمستان بورانیم،وتودرتابستان سوزانی...

افسوس که روزهای عاشقی زودگذشت،وتوآخرین نگاه را درچشم انداز ماه به من 

پلک زدی و پلک زدی و پلک...نگراننگراننگران

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸| ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

گاه یک لبخند انقدر عمیق می شود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی می شود که با آن زندگی می کنیم

گاه یک نگاه آنچنان سنگین می شود که چشمانمان رهایش نمی کند

گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیمقلب

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸| ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ| توسط sanaz| نظرات () |

یک شبی مجنون نمازش را شکست،بی وضو در کوچه  لیلا نشست،عشق آن شب مست مستش کرده بود،فارغ از جام الستش کرده بود،سجده ای زد بر لب درگاه او،پر ز لیلا شد دل پر آه او،گفت یا رب از چه خوارم کرده ای،بر صلیب عشق دارم کرده ای،جام لیلا را به دستم داده ای،وندر این بازی شکستم داده ای،بیشتر عشقش به جانم می زنی،دردم از لیلاست آنم می زنی،خسته ام زین عشق دلخونم مکن،من که مجنونم،مجنونم مکن،مرد این بازیچه دیگر نیستم،این تو و لیلای تو من نیستم،گفت دیوانه لیلایت منم،در رگ پیدا و پنهانت منم،سال ها با جور لیلا ساختی،من کنارت بودم و نشناختی،عشق لیلا در دلت انداختم،صد قمار عشق یک جا باختم،کردمت آواره ی صحرا نشد،گفتم عاقل میشوی اما نشد،سوختم در حسرت یک یاربت،غیر لیلا بر نیامد از لبت،روز و شب او را صدا کردی ولی،دیدم امشب با منی گفتم بلی،مطمئن بودم به من سر میزنی،در حریم خانه ام در میزنی،حال این لیلا که خوارت کرده بود،درس عشقش بیقرارت کرده بود،مرد راهش باش تا شاهت کنم،صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸| ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ| توسط پرشین بلاگ| نظرات () |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت